ای سحر، از عطر تو گل شد جهان… جان گرفته باغِ خاموشِ زمان! ای نسیمت، عطرِ باران در بهار میدمد در شاخهها شوقِ قرار! چشم تو آیینه ی آرامش آب میبرد از دل غبارِ رنج و خواب… هر کجا نامِ تو بر لب میرسد! غنچهای در سینه بیپروا رسد کاش چون خورشید، بر من بتابی! تا رها گردم ز زندانِ سرابی در حضورت، خاک هم آیینه شد… سنگِ خام از مهرِ تو گنجینه شد!








