صدای آشنای شب با این بانگ تکراری… از صبح زود تا شامم دویدنهای اجباری صدای چکش ساعت که میکوبد بر سر لحظه! که برخیز و بپوی از نو دوباره مشق بردباری به دستم گوشی و ابزار، به ذهنم صد خیال خواب! شتابان میروم هر سو در این غوغای بیکاری یکی دنبال رزق و نام، یکی درگیر کار خویش… در این بازار بیوقفه همه از روی ناچاری صدای آشنای شب و این بانگ تکراری…. از صبح زود تا شامم دویدنهای اجباری!








