از گرد و غبار دل طوفانی تاریخ بیرون زده مردی ز صف حادثه سازان سرداد به سرداری و سردار سران شد بنوشت به افسانه و اسطوره مان شد بنشسته به هر سوی مریدان شیاطین استاده دگر سوی، تجلی گه یزدان او آب زلالست و دلش چشمه ی رحمت باید که بنوشند ز دلش آب کویران بر هر جگر سوخته از درد تو داغیست چون آتش سوزنده که در قلب عزیزان آزادی و آزاده زنام تو شرف یافت ای معرفت نیک و بد ای آیه ی ایمان از گرد و غبار دل طوفانی تاریخ از گرد و غبار دل طوفانی تاریخ ای بر سر نیزه، سر تو قاری قرآن ای بر سر نیزه، سر تو قاری قرآن ای بر سر نیزه، سر تو قاری قرآن








