نقش بسته است ، در آیینه قلبم آهی آخرین پرسشم این است : مرا میخواهی؟ چشم برداشتی و آینه با آه شکست… این هم از عاقبت قصه ی خاطرخواهی گرگ باید بشوی ای دل آهویی من تا که زخمت نزند هرکس و ناکس گاهی تا تو را تنگ در آغوش گرفتم…رفتی برکهات بودم و در تُنگِ که هستی..ماهی؟ خاطراتت یقهام را همه جا میگیرند نیست دیگر نیست…دیوار به این کوتاهی گرگ باید بشوی ای دل آهویی من تا که زخمت نزند هرکس و ناکس گاهی








