بعد هر شام، سحر بود، ولی دیگر نیست… درد ما زودگذر بود، ولی دیگر نیست! مثل کبریت تری در دل گندمزارم، در سرم فکر خطر بود، ولی دیگر نیست. شیر پیر قفسم، بیخبر از بیشهی خویش، چشم من خیره به در بود، ولی دیگر نیست… عشق آموخت مرا طور دگر خندیدن عشق هم طور دگر بود، ولی دیگر نیست. جنگلی بودم و خشکی جگرم را سوزاند، ترسم از زخم تبر بود، ولی دیگر نیست. خواستم پر بزنم، سنگ مرا پرپر کرد، اندکی شوق سفر بود، ولی دیگر نیست! آه از این درد که هر بار زمین میخوردم، دست او بال و پرم بود، ولی دیگر نیست… شیر پیر قفسم، بیخبر از بیشهی خویش، چشم من خیره به در بود، ولی دیگر نیست. عشق آموخت مرا طور دگر خندیدن عشق من در بغلم بود، ولی دیگر نیست…








