هوایت نفس بود، حضور تو بس بود، که دنیا برایم نبودی قفس بود.! بگو غم نماند، به حزنم کشاند، گلستان به پا کن که سعدی بخواند. تو میراث عشقی برای جهان، که عشقت مرا داده نام و نشان. ببین، میخرم من غمت را به جان،! تویی که رفیقی، کنارم بمان. اینجا منم مست و خراب، آنجا نشسته در صواب مدهوش چشمان توام، امشب غزلخوان توام. هم این و هم آنَت منم، بدان، سزاوارت منم.!








